فیک
فاصله ای به اندازه یک نگاه
پارت ۱۱ | دوباره...؟
(ویو لیا)
«لیا! حواست کجاست؟»
صدای یونسو باعث شد از فکر بیام بیرون.
«هان؟»
اون پاکت بیسکویتا رو از دستم گرفت.
«سه دقیقهست داری به یه نقطه خیره میشی.»
آهی کشیدم.
«هیچی...»
یونسو چشمهاشو ریز کرد.
«دروغگو.»
بعد آرنجش رو زد به پهلوم.
«به اون پسره فکر میکنی؟»
اخم کردم.
«کدوم پسره؟»
«همون که کل دنیا میشناسنش.»
یه بالشتک کوچیک از روی مبل برداشتم و پرت کردم سمتش.
«خفه شو.»
زد زیر خنده.
«پس خودشه.»
اون شب، قبل از خواب، یادم افتاد فردا باید برم برنامهی خیریه.
یه ماه قبل توی دانشگاه ثبتنام کرده بودم.
قرار بود با چند تا داوطلب دیگه برای بچههای یه مرکز، بستههای هدیه آماده کنیم.
لباس راحتی برای فردا کنار تخت گذاشتم.
به خودم گفتم:
«حداقل فردا یه روز آروم دارم.»
کاش میدونستم...
چقدر اشتباه فکر میکنم.
صبح زود...
هنوز خوابآلود بودم که رسیدم سالن برگزاری.
همه داشتن اینور و اونور میدویدن.
یکی کارتن جابهجا میکرد.
یکی بادکنک باد میکرد.
یکی داشت اسامی داوطلبا رو چک میکرد.
رفتم سمت میز ثبتنام.
خانمی لبخند زد.
«اسمتون؟»
«کیم لیا.»
اسممو توی لیست پیدا کرد.
بعد یه کارت آویز بهم داد.
«بفرمایید.»
کارتو انداختم گردنم.
روی لباسم نوشته شده بود:
KIM LIYA
حدود نیم ساعت گذشته بود.
داشتم اسباببازیها رو داخل جعبهها میچیدم.
یهو صدای همهمه از بیرون بلند شد.
یکی گفت:
«اومدن!»
یکی دیگه گفت:
«زود باشین!»
متعجب سرمو بلند کردم.
«کی اومده؟»
دختری که کنارم بود، با ذوق گفت:
«مگه خبر نداری؟»
«نه.»
«امروز چند تا آرتیست هم قراره بیان کمک.»
شونه بالا انداختم.
«خب؟»
لبخندش عمیقتر شد.
«BTS هم هستن.»
...
...
«چی؟»
فکر کردم اشتباه شنیدم.
«شوخی میکنی؟»
«نه بابا!»
قلبم یهو تند زد.
«نه... نه... نه...»
این دیگه زیادی بود.
سه بار توی کمتر از یه هفته؟
اصلاً منطقی نبود.
درِ سالن باز شد.
چند نفر از تیم برگزاری وارد شدن.
بعد...
هفت نفر با لباسهای ساده و ماسک.
همه شروع کردن دست زدن.
من همونجا خشکم زد.
«امکان نداره...»
جونگکوک داشت با بقیه وارد سالن میشد.
چشمش مشغول نگاه کردن اطراف بود.
تا اینکه...
روی کارت آویز گردن من ثابت موند.
KIM LIYA
لبخند خیلی کمرنگی توی چشمهاش نشست.
انگار با خودش گفت:
«پس واقعاً خودش بود...»
و من...
همون لحظه فهمیدم که این دیدار دیگه یه اتفاق تصادفی نیست.
ادامه دارد... 💜
پارت ۱۱ | دوباره...؟
(ویو لیا)
«لیا! حواست کجاست؟»
صدای یونسو باعث شد از فکر بیام بیرون.
«هان؟»
اون پاکت بیسکویتا رو از دستم گرفت.
«سه دقیقهست داری به یه نقطه خیره میشی.»
آهی کشیدم.
«هیچی...»
یونسو چشمهاشو ریز کرد.
«دروغگو.»
بعد آرنجش رو زد به پهلوم.
«به اون پسره فکر میکنی؟»
اخم کردم.
«کدوم پسره؟»
«همون که کل دنیا میشناسنش.»
یه بالشتک کوچیک از روی مبل برداشتم و پرت کردم سمتش.
«خفه شو.»
زد زیر خنده.
«پس خودشه.»
اون شب، قبل از خواب، یادم افتاد فردا باید برم برنامهی خیریه.
یه ماه قبل توی دانشگاه ثبتنام کرده بودم.
قرار بود با چند تا داوطلب دیگه برای بچههای یه مرکز، بستههای هدیه آماده کنیم.
لباس راحتی برای فردا کنار تخت گذاشتم.
به خودم گفتم:
«حداقل فردا یه روز آروم دارم.»
کاش میدونستم...
چقدر اشتباه فکر میکنم.
صبح زود...
هنوز خوابآلود بودم که رسیدم سالن برگزاری.
همه داشتن اینور و اونور میدویدن.
یکی کارتن جابهجا میکرد.
یکی بادکنک باد میکرد.
یکی داشت اسامی داوطلبا رو چک میکرد.
رفتم سمت میز ثبتنام.
خانمی لبخند زد.
«اسمتون؟»
«کیم لیا.»
اسممو توی لیست پیدا کرد.
بعد یه کارت آویز بهم داد.
«بفرمایید.»
کارتو انداختم گردنم.
روی لباسم نوشته شده بود:
KIM LIYA
حدود نیم ساعت گذشته بود.
داشتم اسباببازیها رو داخل جعبهها میچیدم.
یهو صدای همهمه از بیرون بلند شد.
یکی گفت:
«اومدن!»
یکی دیگه گفت:
«زود باشین!»
متعجب سرمو بلند کردم.
«کی اومده؟»
دختری که کنارم بود، با ذوق گفت:
«مگه خبر نداری؟»
«نه.»
«امروز چند تا آرتیست هم قراره بیان کمک.»
شونه بالا انداختم.
«خب؟»
لبخندش عمیقتر شد.
«BTS هم هستن.»
...
...
«چی؟»
فکر کردم اشتباه شنیدم.
«شوخی میکنی؟»
«نه بابا!»
قلبم یهو تند زد.
«نه... نه... نه...»
این دیگه زیادی بود.
سه بار توی کمتر از یه هفته؟
اصلاً منطقی نبود.
درِ سالن باز شد.
چند نفر از تیم برگزاری وارد شدن.
بعد...
هفت نفر با لباسهای ساده و ماسک.
همه شروع کردن دست زدن.
من همونجا خشکم زد.
«امکان نداره...»
جونگکوک داشت با بقیه وارد سالن میشد.
چشمش مشغول نگاه کردن اطراف بود.
تا اینکه...
روی کارت آویز گردن من ثابت موند.
KIM LIYA
لبخند خیلی کمرنگی توی چشمهاش نشست.
انگار با خودش گفت:
«پس واقعاً خودش بود...»
و من...
همون لحظه فهمیدم که این دیدار دیگه یه اتفاق تصادفی نیست.
ادامه دارد... 💜
- ۴۰۳
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط